ميرزا حسن حسينى فسايى
1001
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
. . . وفد الوقار على الجنان فياله * من وافد و مسافر لم تقفلا « 1 » ايزد تعالى روح شريفش را با ارواح مقدسه اولياء كرام « 2 » محشور دارد و اين چند شعر از آن جناب تيمنا نگاشته گشته ، زيور فارسنامه ناصرى گرديد : اى كه گوئى پاى بست عشقم و سرمست يار * يا دم مستى مزن يا نامى از هستى ميار برگ درويشى نسازى ، لاف بيخويشى مزن * تاب رسوائى ندارى تخم مشتاقى مكار كفر باشد ياد كردن نام خود با نام دوست * زشت باشد برگزيدن كام خود بر كام يار يا غم جانان مخور يا تن « 3 » بنه در پيش تيغ * يا هواى گل مكن يا تن بنه در پيش خار گر به جان خود بلرزى پا منه بر دم شير * ور ز خون خود بترسى لب مزن بر سم مار يا به هنگام سبكبارى در يارى مكوب * يا به روز محنت و خوارى « 4 » پس گردن مخار گر خدا را طالبى رو ترك خود يك سر بگوى * با خداجوئى نيايد خودپرستى سازگار شمس چون طالع شود رو شمع را گردن بزن * مغز چون فربى شود رو پوست را از بن « 5 » برآر از خدا تا خود چه بينى يك الف خود بيش نيست * ز آن نشان وحدت آمد اين الف فرقت شمار دل ز دانشها مصفا كن كه گردد جاى وحى * طفل شويد لوح و آرد در بر آموزگار يا قناعت كن به راحت يا شناعت بين به عشق * گوهر اندر غوص بحر « 6 » است و سلامت در كنار « 7 »
--> ( 1 ) . فعل مناسبتر ( يقفلا ) است . معنى دو بيت چنين است : وقار بر وصال وارد شد ، شگفتا از آرامگاهى كه دو دريا در وى به هم پيوستند و ايشان را برتافت ، وقار به بهشت وارد گشت و شگفتا از وارد شونده و مسافرى كه باز نگشت . ( 2 ) . در متن : ( گرام ) . ( 3 ) . در گلشن وصال ، ص 158 : ( جان ) . ( 4 ) . در متن : ( خارى ) . ( 5 ) . در گلشن وصال ، ص 158 : ( از تن درآر ) . ( 6 ) . در متن : ( قعر بحر است ) و ر ك : گلشن وصال ، ص 159 . ( 7 ) . شاعر معاصر او نعمت فسائى ماده تاريخ فوت او را چنين گفته است : اكنون پى تاريخ آن زد خامه نعمت رقم * ( حشر وقار پاك بين با احمد مرسل بود ) .